تبليغاتX
♥روز هاي زندگـــــي...
یادمان باشد...اگر خاطرمان تنها شد طلب عـــــشــــــــــــــــــــقღ ز هر بی سرپایی نکنیم.

      

 

  عشـــــق ღ

 

عشـــــق یعنی دیده بر در دوختن

   عشـــــق یعنی هرچه بینی عکس یار

 عشـــــق یعنی لحظه های التهاب

     عشـــــق یعنی مستی و دیوانگی

        عشـــــق یعنی با جهان بیگانگی

             عشـــــق یعنی شب نخفتن تا سحر

          عشـــــق یعنی سجده ها با چشم تر

   عشـــــق یعنی سر به دار آویختن

عشـــــق یعنی اشک حسرت ریختن

عشـــــق یعنی در جهان رسوا شدن

       عـــــشـــــق یعنی مست و بی پروا شدن

        عشـــــق یعنی سوختن یا ساختن

     عشـــــق یعنی زندگی را باختن

 عشـــــق یعنی انتظار و انتظار

عشـــــق یعنی در فراقش سوختن

عشـــــق یعنی لحظه های ناب ناب... 

+ بجا گذاشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 10:23 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

دوست داشتم اما نه اونقدر که بايد

دوست داشتم اما نه اونقدر که بايد

نه اونقدر که پيرم کنه رفتن تو

نه اونقدر که چشمام به راحت بمونه

يا از عشق سيرم کنه رفتن تو

دوست داشتم اما مثل يه مسافر

که هر لحظه امکان برگشتنش هست

تو بر نگشتي و بايد بر ميگشتي

همون بهتر تنهام گذاشتي و رفتي از دست

همون بهتر از دستام پر کشيدي

پرنده نميتونه يک جا بمونه

من از روزگار تو سرگيجه دارم

نميخوام غمي اين وسط جا بمونه

تو فک کن بريدم تو فک کن شکستم

تو فک کن نبودت کار داده دستم

خيال کن خيالت هنوزم باهامه

خيال کن هنوزم به راهت نشستم

تو رفتي که يه اتفاقي بيوفته

ولي من فقط يادتو بردم از ياد

نه عمر ترانه به آخر رسيد و نه بازار مهتاب از سکه افتاد

تو رفتي که اين قصه داغش بمونه روي سينه زخمي هردوتامون

نموندي ته داستان رو ببيني که از هم جداشد فقط دست هامون

فقط دست هامون.

+ بجا گذاشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 5:57 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

سلام دوستان عزیز

اومدم یه چیزی رو بگم و برم.

یه تصمیمی گرفتم

میخوام رتبه تک رقمی کنکور تجربی سال ۹۱

تو منطقه  باشم

باید این یک سال رو حسابی بخونم و کارکنم

به نت دیگه نمیام

شاااااااااید هر چند وقت یه بار بیام و یه پاره خطی

بندازم و برم

دیگه برای آپ کسی رو خبر نمیکنم.

اگه جواب کامنت ها رو دیر دادم یا ندادم

ناراحت نشید

همتون رو دوست دارم

برام دعا کنید.

 

به امید روزی که پزشکی تهران قبول بشم

و

بریده مجله که اسم و عکس من روشه

رو تو وبلاگم بزارم.

 

 

خدا نگهدار 

 

بعدآ تو تاریخ  ۶/۷/۹۰نوشت:

بچه هااا ممنون که برام دعا کردید

و منو تو این مدت فراموش نکردید

از همتون ممنونم.

 

+ بجا گذاشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:16 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم

خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق

ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد .

و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم

برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود

دو قدم از هم دورتر راه برویم . . .

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو....

+ بجا گذاشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 9:33 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا می بینم اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است و اگر اینک نفس می کشم و

 زندگی میکنم به خاطر وجودتو هست هم نفسم.
ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر دوستت دارم ،

 نمی دانی که با تو چه آرزوهایی در دل دارم.
اگر از عشق می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود توعشق برای

 من مقدس و پاک است.
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد.


تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی ، تو همان چشمه محبتی هستی که در قلب من می
جوشی و به قلبم نیروی عشق را می دهی.


با تو مجنون تر از مجنونم ، بی تو باور کن که می میرم.
ای تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت شبنم روی

گل ها دوستت دارم.
ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی خورشید

 ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم.
ای تو هم نفس من ، طلوع زندگی ام ، تک ستاره آسمان تاریک قلبم

 دوستت دارم.
ای تو که مرا اسیر آن قلب مهربانت کردی ، مرا در این دنیای عاشقی

 در به در کردی ، باور کن که بی تو میمیرم.
مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این

چشمهای بی گناهم روانه شوند ، نگذار دوباره این قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند، نگذار دوباره مثل یک دیوانه تنها در

این دنیای بی محبت در به در شوم با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده


زندگی ام. ای تو که مرا در آم قلب مهربانت اسیر کردی ، به من محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام .آنگاه

که تو پا به این قلب تنهای من گذاشتی ، زندگی ام رنگ سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن توستاره باران شد و

دروازه شهر سوخته قلبم گلباران شد.آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در زندگی ام تضمین کردی


باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد.عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی دوستت دارم و به انتظارت تا

لحظه مرگم نیز خواهم نشست تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم زیباترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم.

 

 با تمام جود دوست دارم      

+ بجا گذاشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 10:59 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

دلم تنگ شده برات     

برای حرف زدن باهات

برای دیدنت

برای بوسیدنت                     

 برای نوازشات                 

برای عشق ورزیدن هات       

دیونه بازی هامون         

برای .....

توام دلت تنگ شده

ولی برای کی ؟

برای ۱ غریبه !!!؟!!!

غریبه ای که حتما بهتر از منه و لیاقتتو داره

من لیاقتتو نداشتم ؟؟؟!

غریبه!!! یه وقت عشقمو اذیت نکنی!

یه وقت ناراحتش نکنیااا

مواظبش باش

بذار همیشه خوشحال باشه.

+ بجا گذاشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 7:44 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

می خواستم تو به من عادت کنی ولی من بهت زودتر عادت کردم

می خواستم تو عاشقم بشی ولی من زودتر عاشقت شدم

می خواستم من برات از بقیه مهمتر باشم ولی تو زودتر برای من مهم شدی

می خواستم من همه ی زندگیت بشم ولی تو زودتر همه ی زندگیه من شدی

می خواستم با هم عهد ببندیم ولی تو دیگر نبودی

آری

می خواستم همه ی اینها باشم برای تو

                                       

                           ولی نشد و نبودی

        

+ بجا گذاشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:27 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

 

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟


پسر گفت : نه ، نیستی


دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت


را تا ابد به من بدهی ؟


پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم


دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟


پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم


دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های


الماس اشک چشمانش را نوازش


میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد 




و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از

آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد !!!
+ بجا گذاشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 6:8 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

 

وقتی کسی را دوست داریم،

تنها با گفتن "دوستت دارم"

    

   نمی‌توانیم به او ثابت کنیم که حقیقتا دوستش داریم. عشق و محبت،

       احساسی است که در ما نسبت به ‌کسی به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی کسی 

           را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها ‌می‌کنیم و خیلی از 

      رفتارها را انجام نمی‌دهیم.                  

+ بجا گذاشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 3:17 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ بجا گذاشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:6 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

داستان فوق العاده زیبای عشق واقعی...

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر

تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را

معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان

کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را

راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و...

 ادامش  در

                     ادامه مطلب


بیا اینجا ادامه مطلب بقیش اینجاست
+ بجا گذاشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:58 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

همیشه انتظار کشیدن برای رسیدن بهتر از هر گز نرسیدنه

همیشه عاشقی، رسیدن به معشوق خود نیست

گاهی باید از معشوق گذشت تا عاشق بود

همیشه چشمای باز قشنگ نیست

چون همه چیزای دنیا

دیدنی نیست

روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

بگو دوستت دارم؟

او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

 فریاد زدم:

دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

 

+ بجا گذاشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 5:54 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

بچه ها یه داستان خیلییییییییییییییییییییی قشنگ و غمگین

از یه عشق واقعی براتون گذاشتم.

 

ادامه مطلب مراجعه کنید

پشیمون نمیشید


بیا اینجا ادامه مطلب بقیش اینجاست
+ بجا گذاشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 9:54 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 
 
ساعت ۱۲نیمه شبه
........................................چه جای خلوتیه
 
دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر سوار بر موتور ...
عین باد میرن... 

دختر به پسر : تو رو خدا یواش تر من میترسم

پسر : نه خوش میگذره

دختر : نه خوش نمیگذره خیلی وحشتناکه...

خواهش میکنم...

پسر : پس بگو دوسم داری 

دختر : باشه باشه، دوست دارم...
 

حالا خواهش میکنم آروم تر

پسر : میتونی کلاه ایمنی منو برداری بزاری سرت؟ نترس!!!

دختر : باشه ...

پسر : حالا محکم منو بگیر ...

روزنامه روز بعد : موتور سیکلتی با سرعت 120 کیلو متر از جاده خارج شد. این موتور دو سر نشین داشت، اما فقط یک نفر نجات یافت!


حقیقت این بود که پسری که سوار موتور بود متوجه شد که ترمز بریده، اما نخواست دختره بفهمه... در عوض خواست که یک بار دیگه بشنوه که دختر دوستش داره ... برای اخرین بار !!!!

+ بجا گذاشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:14 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

خواستم بگم دوست دارم...یکی دیگه عشقتو برد

 خواستم بگم مال منــــــی...یکی دیگه اسمتو برد

 حتی نشد بهـــــت بگم...پیشم بمون ای خوب من

 رفتی و عشق اون شدی...عشق تو شد غروب من

 دوست دارم اما چه حیـــف...عشق تو مال من نبود

 رفتــــــــی و بعد رفتنــت...هیچ کی به حال من نبود

 نمی دونم چـــــــی شد دلت...عشق منو باور نکرد

 صدای عاشقت با من حتی یه لحظه صبر نکرد

 آخــــه چـــــــرا؟؟؟

+ بجا گذاشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 6:12 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

 

اگر میتوانستم بروم ، میرفتم !

اگر میتوانستم قلبت را بشکنم ، دوایی برای درد قلب شکسته خود می یافتم!

اگر میتوانستم تو را به بازی بگیرم ، قلب من اینک بازیچه ای کهنه نبود!

اگر میتوانستم اشکت را درآورم ، اول از همه اشکهای خودم را پاک میکردم!

نه عزیزم من از تو دلشکسته ترم ، بیش از این مرا پریشان نکن ، من از تو خسته ترم!

اگر میتوانستم بدون تو بمیرم ، تا به حال صدها بار مردم ولی زنده شدم ،  

به عشق تو بیخیال آن دنیا شدم !

به تو عادت نکرده ام ، به عشق خیانت نکرده ام ، کاش میتوانستم فراموشت کنم ،  

تا امروز خودم یک فراموش شده نباشم  ،تا امروز اسیر غصه ها نباشم ،  

دلتنگ و آرزو به دل نباشم ، به امید فردا نباشم ،فردا نیز مثل امروز سخت میگذرد  

 نمیخوام بیش از این سردرگم و پریشان باشم!

کاش میتوانستم رها شوم از زندان تو،
 

دوباره بشکن قلبم را که حکم آزادی  

در دستان توست!

کاش میتواستم رها شوم ، خاک پای سرنوشت را ببوسم و از زندان تو آزاد شوم!

                                           

منبع:دفتر عشق

+ بجا گذاشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 2:28 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

بهترين داستان های عاشقانه در وبلاگ

چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره .


رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود ......

+ بجا گذاشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 7:42 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

        

  یک شبی مجنون نمازش را شکست

                                       بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

                                     فارغ از جام الستش کرده بود


          سجده ای زد بر لب درگاه او

                                      پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

            بر صلیب عشق دارم کرده ای

                                         جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

             نیشتر عشقش به جانم می زنی

         دردم از لیلاست آنم می زنی

                      خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

                                        من که مجنونم تو مجنونم نکن

             مرد این بازیچه دیگر نیستم

      این تو و لیلای تو... من نیستم
                              گفت ای دیوانه لیلایت منم

             در رگ پنهان و پیدایت منم

                                            سالها با جور لیلا ساختی

            من کنارت بودم و نشناختی

                    عشق لیلا در دلت انداختم

                                        صد قمار عشق یکجا باختم

                کردمت آواره صحرا نشد

                             گفتم عا قل می شوی اما نشد

         سوختم در حسرت یک یا ربت

                                        غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

                                  دیدم امشب با منی گفتم بلی 

        
                                       در حریم خانه ام 
 در می زنی

مطمئن بودم به من سر می زنی

            حال این لیلا که خوارت کرده بود
 
                              درس عشقش بی قرارت کرده بود

               مرد راهش باش تا شاهت کنم

 صد چو لیلا کشته در راهت کنم

             

+ بجا گذاشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

من که تیر شکار دارم!

 

شکار رابلدم!

اما چه کسی شایسته است؟

میترسم

میترسم از شکار دوباره

از تنهایی

  از كه شكايت كنم؟

به چه كس پناه برم

واز چه سخن برانم؟

مگر اجازه سخنوري دارم

ويا با

      سرنوشت خود ميتوانم مخالفت كنم؟

به آنجايي كه من پناه برده ام

 مسكن تبعيد شدگانه راه سعادت  است

آنجا پناهگاه رانده شدگان زندگي پر اسرار عالم است

آنجا آموزشگاه نيستي وسكوت است

آنجا  جايگاه عاشقان گيتي پرگناه است

آنجا زندان تاريك وبيصداي شوريدگان رنج كشيده دنيا است

آنجا    خانه ي مرگ جوانان ناكام است

آنجاست كه روح از آن بيزار وجسم از آن گريزان است

ولي!

بازهم  مرتبا ميشنوم كه اين قلب كوچك اين

لخته گوشت خونين با هرطپش خود

:همواره فريادميزند

پس كو  عشق من؟

 

؟ نميدانم از كه شكايت كنم

كاري ازپيش نميبرم من نيز چون قلب رنجيده و

جريحه دارم  پيوسته فرياد ميزنم

 پس كو عشق من؟

پس كو عشق من؟

كجاااااااااااااااااااااااست صياااااااااااااااااااد دلم؟

 

 

+ بجا گذاشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 8:20 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

کوتاه اما بسیار زیبا

:پسر به دختر گفت

اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي

.اولين نفري هستم كه ميام

تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم

دختر لبخندي زد و گفت : ممنونم

تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..

حال دختر خوب نبود..

نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :

ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..

ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…

شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟

دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.

شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست.


دختر نامه رو برداشت.

اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.

بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.

از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم

اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..

پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..

اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

(دوست دارم نفسم)

                      

+ بجا گذاشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

 

رفتی...

بدون خداحافظی...

اما دلم نشکست!..

رفتی...

و حسرت آن نیم نگاه آخر بر دلم ماند...

اما دلم نشکست...

رفتی...

و سراغم را هم نگرفتی! ...

اما دلم نشکست! ...

میدانی از چه دلم شکست؟...

از اینکه وقتی میرفتی باران میبارید!...

با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت...

بدون آنکه ببینی...

بدون آنکه کسی ببیند...

خاک راهت را یادگاری خود کنم...

اما اشک آسمان رد پایت راشست و رفت!...

با خود گفته بودم که بعد از رفتنت...

خاطره ی بودنت را در آغوش میگیرم...

باران آن را هم شست و رفت...

حالا من مانده ام و ...

کاسه آبی که آورده بودم پشت پایت بریزم!...

+ بجا گذاشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 6:2 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

یه روز...

یه دختر یه پسر میرن که قایم باشک بازی کنن

دختره به پسره میگه : تو چشم بزار

من میرم قایم میشم

اگه تو نستی منو پیدا کنی

         بقلم کن    و    بوسم کن

                                       

اگر هم نتونستی پیدام کنی من زیر راه پله قایم میشم.

+ بجا گذاشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 8:33 قبل از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

عکس های من


بیا اینجا ادامه مطلب بقیش اینجاست
+ بجا گذاشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1381ساعت 6:38 بعد از ظهر  با دست خط  PaRSa   | 

 

جاوا اسكریپت

mouse code|mouse code

كد ماوس